تبليغاتX
به حریم تو می خورم سوگند...


به حریم تو می خورم سوگند...

به حریم تو می خورم سوگند,به رقیه می خورم سوگند,من به زینب می خورم سوگند,گر بگویی بمیر میمیرم

وقتی تو نیستی واسه کی بخونم

کجا برم با چه کسی بمونم

پرندها رو به کدوم بهونه

به عشق کی رها کنم تو خونه

وقتی تو نیستی تو کدوم ترانه

پیدا کنم واژه عاشقانه

گلهای نازو واسه کی بچینم

توی کدوم آینه تو رو ببینم

چشمای من از سرشب براهه

کاش میدونستی روز من سیاه

وقتی تو تو نیستی دیگه خورشیدی نیست

بهارو پاییز وشب عیدی نیست

هر چی که هست رنگ خزون میگیره

انگاری امید تو دلم میمیره

هوای دل ابری و بی رنگ میشه

وقتی تو نیستی خونه دل تنگ میشه

کاش بدونی خیال گریه دارم

بذار ببارم بی صدا ببارم

نوشته شده توسط میخوام خادمت باشم یا الزهرا(س)قبولم کن . در سه شنبه 1385/06/28

لينك مطلب

همانانی که از عشقم به دورند

همانانی که کوهی از غرورند

همانانی که میگیرند کام و از محبتهای من مستند

کنار من نشستند و به من دیوانه بستند

هزاران عشق از چشمان من خواندند و از گلزار ایثارم

گل صد عاطفه چیدند و بوئیدند و طعم مهربانی را چشیدند

همانانی که لبخندم نثار راهشان بود

نگاه مهربان من چراغ شامشان بود

فضای کلبه مخروبه ام ماوایشان بود

دل بی کینه ام منزلگه اسرارشان بود

مرا محجور خواندند گهی سرکش گهی مغرور خواندند

نه احساسم ستودند نه غمهایم زدودند

مرا باور نکردند

اگر دیوانه اینست ،اگر رسمش چنین است

دلش پاک و کلامش دلنشین است

سرودش این پیام آخرین است...

بخواهید از همه دیوانه باشند

به غمخواری چو من افسانه باشند.

نوشته شده توسط میخوام خادمت باشم یا الزهرا(س)قبولم کن . در سه شنبه 1385/06/28

لينك مطلب

گوش کن زمان تو را با خود می برد .

تاریکی همه جا را فرا گرفته،احتیاط کن،

وجـودت را تسخیــر نکنــد ،

که تا برگشت دوست دیر زمانی فاصله است .

گفتم دوست،یاد تو افتادم

اینجا شب است و بدون تو صبح نمی آید

و باد می آید و می برند با خود گلبرگها را

کاش بوی تو را برایم بیاورد

و گلبرگها را به تو رساند

به باد گفته ام که منتظرم

به آب گفته ام،به صبح گفته ام که منتظرم

به روشــنایـی گفـته ام

میدانم،سمت تو روشن است،امیدوارم،

چون من از خدا خواسته ام

خواسته ام که تو گذشته را فراموش نکنی

برق نگاه را

((( آخر غربت دنیاست مگه نه!  )))

نوشته شده توسط میخوام خادمت باشم یا الزهرا(س)قبولم کن . در سه شنبه 1385/06/28

لينك مطلب

تو این شهر شلوغ و تو این دنیای شلوغ تر بین این آدمهای رنگارنگ

از هر قوم ونژادی که بگی از تموم مهمونهایی که وارد خونه دلم

شدن تنها و تنها به تو فکر میکنم دلم میخواد تموم مهموناش رو

بیرون کنم تا فقط تو باشی و تو .تویی که شنیدن صدات رو محتاجم

و دیدنت واسه من یه نعمت .از من نپرس چرا که جوابی ندارم.

باور کن آنقدر خود خواه نیستم که بخوام تو همش مال من باشی

شاید اصلآ دل تو نخواد این طور باشه!!!!!!

فقط دلم میخواد هر کجا هستی با من باش و هر کجا هستم با هم باشیم .

 

نوشته شده توسط میخوام خادمت باشم یا الزهرا(س)قبولم کن . در سه شنبه 1385/06/28

لينك مطلب

خدایا تو میدانی و این سیاهی شب و اشکهای تنهاییم آنچه را که شاید روزی همه کودکیهای

 من نام نهند ،اما مگر نه اینست که مدان بزرگ در سینه فراخشان قلبی کودکانه دارند.

 خدایا ...خدایا تو می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است ،

 چه رنجی می برد آنکس که انسان است و از احساس لبریز

 با قلبی کودکانه و احساسی لبریز محکوم خواهم ماند،محکوم به دوست داشتن

 آغازی که به دست مرگ نیز نخواهمش داد.

 ********************************************* 

 زمانی که با تند باد حوادث گیتی دست به گریبانی و در گرداب طوفانزای زندگی دست

 و پا می زنی ،تا میتوانی ایستادگی کن...اما آنگاه که نه پای رفتنت ماند و نه تاب ایستادن

 بنشین و صبر کن...گردابهای زندگی را هم دورانی و تند بادهای زمانه را زمانی است

 میگذردو می گذراندت که برخیزی.........

 مهم این است که برای برخواستن آماده باشی.

 میدانم که اجازه نخواهی داد طعنه روزگار احساسم را غرق وسوسه ها و مغلوب هر چه

 می خواهی و می دانی نماید.

 گوشه  گوشه ی این دل خراب ،سر شار از عطر نگاه توست    عزیز دل  عزیز دل...

نوشته شده توسط میخوام خادمت باشم یا الزهرا(س)قبولم کن . در سه شنبه 1385/06/28

لينك مطلب

گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید

 شوق می آمد،دست در گردن حس می انداخت،

 فکر بازی می کرد

 مثل اینست که شب نمناک است،دیگران را هم غم هست به دل

 غم من لیک غمی غمناک است.

 (در جمع من واین بغض بیقرار جای تو خالیست)

نوشته شده توسط میخوام خادمت باشم یا الزهرا(س)قبولم کن . در سه شنبه 1385/06/28

لينك مطلب

ًَآه ای سنگ صبور کاشکی در دل من صبر تو بود

 

کاش می شد که تحمل کنم این مردم را

 

زندگی چیست مگر؟...زندگی ‌!!!زندان است ودر آن

 

زنده بودن بی عشق بی شوق

 

زنده بودن تهی از شور حیات خیمه شب بازی

 

بس مسخره ای ست....آه بازیچه شدن

 

چه غم جانکاهی ست.

 

 

نوشته شده توسط میخوام خادمت باشم یا الزهرا(س)قبولم کن . در سه شنبه 1385/06/28

لينك مطلب




کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2008-2010 © by pariemehraboon-5009.blogfa.com

Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM